همه چیز از کجا شروع شد :))

خرید بک لینک
خب کجا بودم؟

آها اونجا که شب با بچه های اتاق اسکایپ نصب کردیم و باهاش حرف زدیم.

من از این که بگه تصویری حرف بزنیم وحشت داشتم :))) پرسیدم ازش.بچه شریف گفت که من بدم نمیاد ببینم دارم با کی حرف میزنم . ولی اگر راحت نیستی که هیچی. منم از خدا خواسته گفتم سختمه همون صوتی بهتره. البته من حرف میزدم ولی بچه ها هم گوش میدادن ومیگفتن که چی بگم و چی بپرسم :)))

قرارمون این شد که فردا شب به وقت ایران ساعت ۱۲ شب آماده بشم ک تماس بگیره. آخرشم موقع خدافظی گفت که نمیدونم واقعا چرا دارم این کارو انجام میدم. ولی باشه فردا شب تماس میگیریم :)

دوستامم که اینو شنیدن کلی احساساتی شدن که آخیییی چه پسری :)) چه حرفی زد و اینا :)))

خلاصه که فرداییش از صبح استرس داشتم که شب قراره باهاش حرف بزنم.دو روز بعدش سه تا امتحان سخت درپیش داشتم . اینو دلم قرص بود بچه شریف هست. نشستم به زور و بلا بقیه درسا رو نگاه کردم.

شب ساعت ۱۲ شد و من داشتم میمردم از استرس:)) ولی بچه شریف آنلاین نشد :/

کلی تو دلم فحش دادم بهش که منو تو این شرایط علاف خودش کرده.بهش پیام دادم و گفتم امشب که آنلاین نشدید. من میشینم میخونم ولی اگر تونستی یه ساعتی وقت بزار قبل امتحانم سوالامو بپرسم ازتون.

بچه ها گرفتن خوابیدن و ازونجایی که بنده شب زنده دار هستم بیدار موندم.

ساعت ۲ شب پیام داد :)) کلی عذرخواهی اینا که ببخشید یادم رفت. گفت که همین الان از بیرون اومده. اگه الان میتونی همین الان تماس بگیرم.

بچه ها خواب بودن . رفتم آشپزخونه خوابگاه . دوتا صندلی برداشتم و با همه استرسی که داشتم خودمو مجبور کردم که بشنم ومثل بچه آدم گوش بدم و سوالامو بپرسم.

شوخی که نبود آخرین امتحانه ترم آخرم بود. اگر میفتادم دوباره باید شرایط خوابگاه و راه دور رو تحمل میکردم. اصلا دلم نمیخواست ۹ ترمه بشم.

زنگ زد . مثل پیام هاش لحنش متین و مودب بود. البته شوخ تر .ولی حرف اضافه ای نمیزد. حتی تا اون موقع اسم منم نمیدونست. پرسید که میشه خودتونو معرفی کنید اینا. فکر کنم فهمیده بود استرس دارم و هنگ کردم :))) سعی میکرد با سوالای ساده از خوابگاه یخمو آب کنه :))

مثلا پرسید تو خوابگاه غذا چی میپزید؟ استادتون کی نمره رو میزاره؟ امتحان چه ساعتیه و این حرفا :))

فقط من به خودم اومدم دیدم بدون ترس و دلهره دارم با خنده به سوالاش جواب میدمو از فرانسه و قطار های هوایی اونجا میپرسم :)))

یه پی دی اف دانلود کرد. کتاب رفرنس همین درس بود. برا منم فرستاد که طبق اون با هم پیش بریم.

دوتا گوشم شده بود چهارتا :))

حواسم حسابی جمع حرفاش بود. هرچیزی رو که نمیفهمیدم مسخره نمیکرد. نمیگفت این که خیلی واضحه.. خیلی خوب و با دقت دوباره و سه باره توضیح میداد.

برام عجیب بود که یه آدم بی چشم داشت بتونه انقدر مهربون باشه. وقتی چیزی رو میفهمیدم نمونه سوال میداد حل کنم جوابشو بفرستم براش.

وسطاش هم استراحت میداد چند دیقه. اما قطع نمیکردیم. به جا درس حرف میزدیم. اون از شرایط درس خوندن میگفت. از اون رفیقش گفت که شماره بچه شریفو بهم داد. گفت رفته سوییس برا ادامه تحصیل.

منم از خوابگاه و امتحانا و اینا میگفتم.

ساعت نزدیکای ۵ صبح بود :))) چندتا از سوالایی که استاد گفته بود حل کنیمو فرستادم. گفت حل میکنه فردا برام میفرسته.

بقیش بمونه برا بعد دستم درد گرفت از نوشتن :)))

خوشبختییییی...

ما را در سایت خوشبختییییی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 116 تاريخ: شنبه 24 فروردين 1398 ساعت: 14:12

صفحه بندی