تمام روز احساس گرسنگی دارم. من واقعا مریض روانی هستم. میترسم زیاد غذا بخورم و بابا بگه نون خور اضافیآم همه چی رو تموم میکنم. وزنم خیلی کم شده.مث اسکلت شدم تو این دوماه. بخاطر اینه که کل روز گشنمه. ولی واقعا روم نمیشه پیش بابا راحت چیزی رو یخورم. میگم تو دلش میگه من هی بخرم و این مفت خور همه چی رو تموم کنه. شاید تو دلتون بخندین ولی دقیقا حسی که از خونه موندن تو قرنطینه دارم همینه.
دانشگاه که بودم استقلال داشتم. هرچی دلم میخواست میخریدم و غذا هم که سلف میداد و راحت بودم. بدون منت غذامو میخوردم و میرفتم خوابگاه میخوابیدم. بی منت و بی هیچچی.
شبا تاصبح پای پروژه و مقاله میشیبنم. ظهرا که میگیرم بخوابم بابا میاد میگه بد نمیگذره که بهت؟ هتله دیگه . آزاد و راحت فقط میخوری و میخوابی :/
حالا درسته تو خونه کار نمیکنم و مامان غذا میپزه. ولی خب منم کار دارم درس دارم پروژه دارم.
یه هفته ای بود مامان رفته بود خونه خواهرم. کارای خونه و غذا پختن وظیفه من بود. بابا مثلا میخواست محبت کنه بگه کارا رو خوب انجام میدم. به مامان میگفت دیگه شتر شده الان باید چهارتا بچه میداشت. دستپختش خوبه :/
چقدر آدم باید احمق و مغزش پوک و فسیل باشه که همچین حرفی بزنه.
میدونم چیزی تو دلش نیست ولی اگه اون دنیایی باشه چجوری میتونه جواب این همه دل شکستن رو بده؟ چشماشو میبنده و دهنشو باز میکنه و هرچی به مغز کوچیکش میرسه میگه.
خپدایا هرجور که خودت میدونی فقط منو نجات بدههههه.
نجاتم بده توروخداااا
خوشبختییییی...
ما را در سایت خوشبختییییی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 104